#دالیت_پارت_111
و منو خيره نگاه کرد
اشکامو پاک کردمو نگاهش کردم،چرا اينطوري نگاه مي کنه؟!!با تعجب پرسيدم:
-اتفاقي افتاده؟!
اکرم با غمزه و عشوه گفت:
اکرم-دارم کار خدا رو مي بينم
نينا با حرص و غضب غريد:
نينا-اکــرم!
مبين دويد از اتاق بيرون و آنيسا و رادين هم دنبالش مي دويدن،ديدم تو دست مبين يه چيز سفيد مثل مسواکه پهنه،نينا آروم و با شک پرسيد:
نينا-اون چيه تو دستش؟!
مريم از آشپزخونه اومد بيرون و داد زد:
-مبيـن؟!مبين دويد طرف منو گفت:
مبين-مال عمه نگاره نميدمش به شماها
-چيه مسواکه؟
اکرم با پوزخند گفت:
کرم-بي بي چکه
با تعجب به مبين نگاه کردم اينو از کجا آورده؟!؟!
مبين-عمه به خدا رادين در کيفتو باز کرد من ازش گرفتم بدمش به خودت
نينا-بي ادبا،دفعه آخرتون باشه سر کيف کسي ميريد وگرنه من مي دونم و شما
اکرم با لحن تمسخرآلودي گفت:
اکرم-فکر کردي دوباره حامله اي؟يه بار از دستش دررفته.
نينا با حرص و خشم گفت:
نينا-تو با اميرعلي صحبت کردي؟!خودش بهت گفته که از دستش در رفته؟!
صداي زنگ اومد و مريم و اکرم روسري هاشونو سر کردن و بچه ها دويدن طرف حياط..مامان از آشپزخونه اومد بيرون و گفت:
romangram.com | @romangram_com