#دالیت_پارت_110
-دعوا کردين؟
-نه خودشون دمشونو رو کولشون گذاشتن رفتن،اينقدر حالم گرفته ست که ناي کودتا ندارم
با بغض گفتم:
-دروغ نگو،گردنت چرا قرمزه؟!
-اين مال ديروزه
***
انگار بعد از جريان سقط بچه ي دومم و اولتيماتومي که اميرعلي به مادرامون داد همه چيز کمي آروم تر شده بود،همه به زور ساکت شده بودن؛اما دو چيز مادرامونو همچنان جري مي کرد مادر اميرعلي منو براي عروس بودنش اونقدر کم مي ديد که مي گفت من تو رو به کنيزي اميرعلي هم قبول ندارم و مامان از اينکه اميرعلي منو صيغه نگه داشته..هر چند وقت يه بار ميومد خونمون و اونقدر به من سرکوفت مي زد تا يه چشممو اشک مي کرد يه چشممو خون..بعد هم مي ذاشت مي رفت،منم خيلي دوست داشتم اميرعلي منو عقد مي کرد تا خيالم راحت بشه ولي مي ترسيدم که بهش بگم و ازش بشنوم که"چه فکري در مورد خودت کردي؟من فقط نگهت داشتم تا همه چيز آروم بشه وگرنه تو تموم ننگاي دنيا رو يکجا داري اگر هم اون دفعه حامله شدي فقط يه اشتباه بود..."از خيلي حرفا مي ترسيدم که به اميرعلي نگم «منو عقد کن» تنها راهي که ممکن بود ناخواسته عقدم کنه بارداري بود...
درست عين يه آدم فوق العاده وسواسي که مدام خودشو چک مي کنه هر دو سه هفته يه بار چک مي کردم ببينم حامله ام يا نه ولي وقتي فقط يک خط روي baby check مي ديدم انگار از هر لحظه نا اميدتر مي شدم...
اون روز خونه ي مامانم اينا بوديم،اونقدر از صبح نگران بودم که وقتي تست مي کنم جواب مثبته يا منفي که نينا زودتر از همه فهميد که حالم متفاوته..اومد کنارم و گفت:
نينا-نگار باز چته؟چرا عين مرغ سر کنده هي زير لب نجوا مي کني؟
دست نينا رو گرفتم و گفتم:
-دعا کن برام جواب تستم مثبت باشه
نينا-تست چي؟
-baby check آوردم ولي مي ترسم برم تست کنم
نينا-نگار از سقطت فقط دوماه گذشته!!
-مي دونم،،مي خوام..يعني نينا اگر حامله بشم اميرعلي عقدم مي کنه
نينا-نگار خواستن بچه با حيله که نميشه،بايد دلت پاک باشه و ...
-حيله نيست به خدا،دارم از نگراني مي ميرم هروقت اميرعلي منو مياره اينجا و خودش ميره خونه ي مادرش دلم عين سير و سرکه مي جوشه که مبادا مادرش تو گوشش بخونه که من صيغه اي رو راحت ول کنه بره با اون...با اون دختره که نمي دونم کيه همون که قبلا مادرش براش درنظر گرفته بود ازدواج کنه...
نينا منو با ترحم نگاه کرد و گفت:
نينا-نگــار!اينقدر غصه نخور و استرس نداشته باش،اميرعلي ولت نمي کنه،اونقدر به پات بود که تو رو توي بدترين وضعيت خواست
با بغض گفتم:
-دارم ديوونه ميشم،اميرعلي دم از عشق پاکي ميزنه که در من ميديده بعد کاشف به عمل مياد که عاشق هستي بوده،من تو زندگي اميرعلي ام ولي مادرش ميگه"بالأخره اميرعلي ازت خسته ميشه اميرعلي تعصبيه،تعصبش کار دستش ميده نمي تونه با تو زير يک سقف زندگي کنه"واي نينا اگر اميرعلي رو ازم بگيرن من ديوونه ميشم،چطوري عاشق عليرضا بودم!؟اصلا اگر اون عشق بود اين چيه؟جنونه؟شش ماهه با هم زندگي مي کنيم ولي وقتي هنوز مي بينمش قلبم عين طبل مي کوبه«نينا لبخندي زد و ادامه دادم»کسي جز من نبايد،يعني نمي خوام زن اميرعلي بشه،نينا من عاشقشم قلبم مي ميره اگر کسي بجز من با اميرعلي باشه
اکرم اومد روبروي من نشست
romangram.com | @romangram_com