#دالیت_پارت_109

مامان سينه سپر کرد و با همون حرصي که از ديدن فرح خانوم بهش دست داده بود گفت:
مامان-فرح خانوم بهت اجازه نميدم به دختر من توهين کني،نگار از برگ گل پاک تره
فرح خانوم خنديد،يه خنده ي پر از تمسخر که از صدتا سيلي براي من بدتر بود و گفت:
فرح خانوم-چه اراجيفا!برگ گل؟!کدوم گل،من خاري رو مي بينم که دور بچه ام خيمه کرده
مامان سينه به سينه ي فرح خانوم ايستاد و گفت:
مامان-اميرعلي بود که نگارو از بيمارستان برد و صيغه اش کرد و باهاش چهار ماهه پنهوني زندگي مي کنه و دختر من هفت هشت هفته ازش حامله بود...
فرح خانوم اومد جلوتر رو به من گفت:
فرح خانوم-نچائي!خوش اشتهائي رفتي خودتو يه جاي ديگه لو دادي بعد انداختي رو سر پسر احمق من؟!نه خانوم کوچولو کور خوندي من نمي ذارم
اميرعلي اومد آرنج مادرشو گرفت و کشيد به طرف در،درحالي که سعي مي کرد با لحن آروم حرف بزنه گفت:
اميرعلي-مامان بيا بريم بيرون کارت دارم
فرح خانوم با حرص و عاز گفت:
فرح خانوم-اميرعلي شيرمو حرومت مي کنم اگر...
اميرعلي يهو چنان از کوره در رفت که هر دو مامانا و من از فريادش که خيليم کوتاه نبود جا خورديم،با اينکه من انتظار اين عکس العملو داشتم،عصباني گفت:
اميرعلي-اگر چي؟اگر با زنم زندگي کنم؟!يا اگر ازش بچه بخوام اينا گناهه؟چرا اينطوري مي کنيد؟!چرا هر کدوم يه چوب برداشتيد به جون زندگي من و نگار افتاديد؟ولمون کنيد ديگه..بچمونو ازمون گرفتيد بسته،بـســه!بذاريد حداقل واسه هم بمونيم.ديگه نميخوام هيچ کدومتونو واسه بهم زدن زندگيمون ببينم وگرنه به خدا قسم به محمد(ص) قسم دست نگار رو مي گيرم ميريم يه جائي که هر چي دنبالمون بگرديد نتونيد اثري ازمون پيدا کنيد!چشمتون به در سياه بشه،قسم خوردم«اميرعلي نفس زنان به مامان و فرح خانوم نگاه کرد و ادامه داد»ازتون شکايت نمي کنم چون مادرامونيد وگرنه بخاطر بچمون نمي گذشتم به قرآن خون بهاشو با شکايت و جزا مي گرفتم اگر فقط يه بار ديگه با هدف آزار نگار و من نزديکمون بشيد قسممو انجام ميدم..نگار بايد استراحت کنه وقت ملاقات تموم شده...«اميرعلي اومد جلوتر سرممو چک کرد و آروم گفت»تموم شد...
اشکامو پاک کرد،دستشو گرفتم و آروم گفتم:
-نرو
اميرعلي-هستم نترس
دستشو بوسيدم سرمو نوازش کرد و لبخندي زد..مامان و فرح خانوم بي سرو صدا و هيچ حرفي رفتن بيرون؛خدايا اميرعلي رو براي من نگه دار،مرد من حرفت حرفه...با بغض گفتم:
-اميرعلي تو مرد مني،عين کوه پشت سرمي عين شير ازم دفاع مي کني،رهام نکن که من بي مردم مي ميرم
اميرعلي لبخندي زد،سرمو بوسيد و گفت:
-بخواب من کنارتم
-هرمان و بهزاد کجان؟
-تا ديشب بيمارستان بودن ولي صبح که قهميدن حالت بهتره رفتن

romangram.com | @romangram_com