#دالیت_پارت_108
صداي مامانم اومد:
پمامان-نگار..؟نگارجان..؟مامان جون خوبي دخترم؟
تموم حوادث يادم اومد درست عين يه فيلم که به عقب بر مي گرده..با زاري گفتم:
-بچه امو ازم گرفتيد راحت شديد؟
مامان-نگار اين چه کاريه کردي؟به ما حق بد از بيمارستان فرار کردي بي خبر رفتي با اميرعلي صيغه کردي،باهاش زندگي مي کني ازش حامله بودي...
با عصبانيت گفتم:
-شوهرمه
مامان-هيــس..هيـــس...من با چه روئي تو چشم فاميل و در و همسايه نگاه کنم مگه دختر ترشيده بودي؟!اين چه وضع ازداواجه؟زن صيغه اي؟!
اميرعلي-ليلاخانوم!!نگار حالش خوب نيست،الأن هم داريد تحقيرش مي کنيد؟!واقعا که!بچه مونو که ازمون گرفتين،حالا باز نوبت خود نگاره؟!چرا نمي ريد سر خونه زندگيتون؟!چرا راحتمون نمي ذاريد؟!داشتيم زندگيمونو مي کرديما..اااههه
مامان-اينطوري اميرعلي؟نگار زن صيغه ايت باشه؟
اميرعلي-منو نگار راحتيم
چشمامو بستم انگار وزنه بهشون وصل کرده بودند،ولي گوشام خوب مي شنيد...
مامان-اميرعلي من بچه نيستم خوب مي دونم وقتي يه ريگي به کفش يه مردي باشه از عقد دائم طفره ميره،باهاش قول و قرار که گذاشتي،با هم صيغه که کرديد با هم زندگي هم که مي کنيد...ديگه آب از سر ما گذشت حداقل مثل آدم طبق عرف زندگي کنيد،اميرعلي ما آبرو داريم،مادرت پريشب اومد جلوي در خونه ي ما آبرومونو برد،هر چي از دهنش در مي اومد نثارمون مي کرد...ديگه رومون نميشه تو محله سر بلند کنيم،مادرت به هر کسي رسيده گفته،نديده پيغوم داده که ليلاخانوم دختر رو دست مونده ي معتادشو،دختر دست دومشو به پسر دکتر و تحصيل کرده ي من داده که هر جا اسمشو ببرم دختر دست گلشونو تقديممون مي کنند،پسر منو گول زدن...
با همون چشماي بسته بغضم ترکيد و گريه سر دادم..چشامو باز کردم و اميرعلي که کنار پنجره بود پا تند کرد اومد طرفم و گفت:
اميرعلي-لا اله الا لاله..خدايا من از دست اين دو تا زن چيکار کنم؟..نگـار..!آخه ليلاخانوم الأن وقت اين حرفاست؟!
-منو ببر خونه اميرعلي
اميرعلي-نميشه نگار،دکترت بايد بياد اجازه ي ترخيصتو بده
-امير من اينجا بمونم دق مي کنم..دارن تير تو قلبم فرو مي کنند
مامان-ما تير به قلبت نمي زنيم اين اعمال احمقانه ي خودته که...
در اتاق به ضرب باز شد و فرح خانوم اومد داخل،انگار ميرغضبو ديدم،از برادرامم بيشتر از فرح خانوم مي ترسيدم!چنان برافروخته و عصباني بود که گفتم اومده منو بکشه،تو جام از ترس يه جست زدم،اميرعلي عاصي گفت:
اميرعلي-واي..واي..مامـان..مامان تو ديگه چرا اومدي؟!
فرح خانوم عصبي با حرص و دل پر گفت:
فرح خانوم-اومدم تبريک بگم که پس مونده ي ديگرانو براي مادري بچه ات انتخاب کرد
romangram.com | @romangram_com