#دالیت_پارت_107

اميرعلي-چرا گريه مي کني؟چرا گريه مي کني نگار؟!
-چرا بهم نگفتي؟من نفهميدم،من علائم بارداري رو نداشتم،چرا ازم پنهان کردين؟!من يه بچه داشتم تو بهم خبرشو ندادي..تو مي دونستي و نگفتي تا مراقبش باشم
اميرعلي دو طرف صورتمو ميون دستاش گرفت و گفت:
اميرعلي-آره،من اشتباه کرد...
با حرص دستشو پس زدم و با جيغ و گريه گفتم:
-اشتباه تو بچمونو کشت...
اميرعلي عصبي تر ولي با صداي آروم و خش دار گفت:
اميرعلي-برادرات کشتنش نه من
با گريه به چشماي اميرعلي نگاه کردم،ترجيح داد آرومم کنه تا باهام بحث کنه،پيشونيمو بوسيد و گفت:
اميرعلي-بايد ببريمت کورتاژ...
با خوش باوري محض با هول و هراس گفتم:
-نه..شايد..شايد اشتباه کردند..شايد هنوز زنده باشه ولي ضعيفه و ...شايد...
اميرعلي صورتمو به احاطه ي دستاش درآورد،تو چشمام نگاه کرد و گفت:
اميرعلي-نگار..نگار منو نگاه کن..بچه سقط شده...
با بغض و رنج همراه غصه و گريه گفتم:
-من بچه ي تو رو ميخوام...
اميرعلي با دلسوزي خاصي موهامو نوازش کرد و گفت:
اميرعلي-ما باز هم مي تونيم بچه دار بشيم،غصه نخور عزيزم
با صداي لرزون گفتم:
-الأن مي خواستم..الأن هيچکس زندگيمونو قبول نداره الأن که با هر لغزشي تو رو ازم مي گيرند،من بچه اتو مي خواستم که تو رو داشته باشم
واي..انگار به عشق اميرعلي جاي مواد معتاد شده بودم!به هر شيوه و طريقي مي خواستم اميرعلي رو تو زندگيم داشته باشم و بچه داشتن از اون به معني هي برگ برنده ي بزرگ بود که همه دست از سرمون بردارند و بذارن زندگيمونو بکنيم،اميرعلي براي هميشه به قلب من زنجير باشه،حس مي کردم هرگز چيزي به اندازه ي از دست دادن اون بچه قلبمو نسوزونده بود..چرا نفهميدم!؟من چه جور زني هستم که نفهميدم باردارم؟!!
***
چشامو باز کردم هنوز درد داشتم ولي کمتر بود حس کسلي داشتم ولي با تمام قوا اميرعلي رو مي جستم..ناله وار صداش کردم...

romangram.com | @romangram_com