#دالیت_پارت_105

خون برا چيه؟!بهزاد تو سر و صورتم زد چرا لباسم خونيه؟!
هرمان و بهزاد با وحشت نگاهم مي کردن و اميرعلي فورا جلوم زانو زد و مامن هول شده گفت:
مامان-خاک بر سرم..خاک بر سرم بهزاد کجاشو زدي؟نگار..؟نگار مامان..؟
همين که اون پيرهن خوني شده م رو ديدم انگار براي چندثانيه درک شدت درد برامبه صفر رسيد و تموم ذهنم شد خون رو لباسم،سرم شد پر ابهام پر شک و شبهه و حدس و گمان پر از علامت هاي سوال که حتي خود مغزم قادر به پاسخ نبود فقط منتظر بودم تا اميرعلي بگه چيه..چيکار کنم..بايد چه عکس العملي نشون بدم؛اين خون از کجا اومده خداي من؟!
،با ترس و چهره اي سوالي به اميرعلي نگاه کردم،اميرعلي آروم گفت:
اميرعلي-لعنتي ميگم نزنش،نگار حامله ست
يکه خورده و پريشون و رنجون به اميرعلي نگاه کردم،يهو تموم حرفاش و کاراش جلوي چشمم اومدن و دوهزاريم تازه افتاد که چرا هي مي گفت مراقب خودت باش و ...(آقايون خانوما صلوات بلــند بفرستين سلول هاي خاکستري بچه بالأخره يکم پردازش کردن!!)
ته دلم خالي شد حامله بودم!توي اين درد و حال و روز بايد بفهمم!!؟از دردلباسمو از کنار رون پام توي چنگم گرفتم،دندونامو رو هم فشار دادم و از درد جيغ کشيدم..
اميرعلي-جــان؟الأن مي رسونمت بيمارستان
-من حامله ام؟
مامان و هرمان و بهزاد يکه خورده تر از من بهم چشم دوخته بودند و پلک نمي زدند،اميرعلي سر بلند کرد به بهزاد که بالا سرم بود با حرص و عصبانيت گفت:
اميرعلي-چرا واستادي نگاش مي کني؟!کمک کن ببرمش بيمارستان
از درد زدم زير گريه..درد يه طرف،اون خون که مي گفت بچه اي که تازه فهميدم وجود داشته ممکنه ديگه نباشه يه طرف،ترس ديدن اون خون هم از همه بدتر...
اميرعلي-الهي فدات شم الأن مي رسيم بيمارستان،دردت زياده؟!
صداي نينا از تو چهارچوب در اومد که مي گفت:
نينا-خاک بر سـرم..خاک بر ســرم کنند،بچشو انداختيد نه؟خدا لعنتتون کنه که اين دخترو زيادي مي بينيد،خدا نبخشتتون که هنوز دست از سرش برنداشتيد،خواهر بميره برات..يا علي ياعلـي..امير اين چه وضعشه؟
مامان با گريه گفت:
مامان-اميرعلي زودباش بچه از درد مرد
اميرعلي-نينا مانتوشو بيــار
سيروس که تازه اومده بود دم اتاق رو به هرمان گفت:
سيروس-همينو مي خواستيد؟آقاي باغيرت الأن وجدانت آروم شد بچشو کشتيد؟!
هرمان مستأصل ولي با حرص سيروس رو نگاه کرد و با عصبانيت و ناراحتي و پشيموني به من که از درد و ترس گريه مي کردم،اميرعلي مانتومو انداخت رو شونه م و گفت:
اميرعلي-نترس عزيزم..الأن مي رسيم،انشاءلاله هيچي نيست که اگر باشه من برادراتو مي کشم...

romangram.com | @romangram_com