#دالیت_پارت_104

مامان-اميرعلي،نگار مثل خواهرت بود،ما به تو اعتماد داشتيم
اميرعلي-حاج خانوم کي گفته نگار خواهر منه؟
هرمان با حرص زيادي گفت:
هرمان-آخه من چي بهت بگم نامروت چشم ناپاک فهميدي زيرآبي رفته از فرصت سوءاستفاده کردي...
اميرعلي داد زد:
اميرعلي-درمورد زن من درست حرف بزن،ما اينجا آبرو داريم،صداتو بيار پائين
هرمان نعره زد:
هرمان-تو غلط کردي که...
بهزاد-نگار..؟نگار لعنتي..؟
از ترس تنم يخ کرد با ترس و هراس تلفن به پريز زدم و شماره ي نينا رو گرفتم با اولين بوق برداشت که با گريه گفتم:
-نينا تو رو خدا بيا،تو رو خدا بيا اميرعلي رو تنها گير آوردن..نينــا...
نينا-اومدم تو راهم فدات شم تو نترس برات ضرر داره اومدم دورت بگردم
-نينا بدو نينا اميرعلـي...
تفن يهو شوت شد با ترس جيغ زدم..هرمان موهامو گرفت و از رو تخت کشيدتم پائين که با زانو خوردم زمين از درد جيغ کشيدم..با حرص گفت:
هرمان-شدي آدامس؟به هرکي که سر راهت برسه مي چسبي؟کثافط؟راه ياد گرفتي؟اينطوري بزرگت کرديم خيره سر؟!
اميرعلي خودشو از دست بهزاد خلاص کرد و اومد اول مچ هرمانو که به موهام بود پيچوند و بعد پريد يقه ي هرمانو گرفت و پسبوند به در و با حرص گفت:
اميرعلي-زنمه،ميخواي چه غلطي بکني؟دست بهش بزني هرمان چشممو به رفاقت مي بندم...
بهزاد تو اين حين اومد سراغم و دو سه تا پشت سر هم کوبون تو گوشم و دنباله وار هر چي که به يه زن بدکاره لقب ميدن بهم گفت،مامان هم همينطوري تو چهارچوب در گريه مي کرد و با گريه منو نفرين مي کرد..اميرعلي بين دو تا برادرا گير افتاده بود هرمانو بگيره يا بهزادو..منم فقط زانومو توي بغلم گرفته بودم سرمو در بر گرفته بودم که بهزاد منو مي زد...
اميرعلي داد زد:
اميرعلي-نزنش نامــرد،نزنش نابـرادر...«هرمانو ول کرد اومد طرف بهزاد دست بهزادو کشيد و گفت»چرا مي زنيش اين طفل معصوم چه هيزم تري بهتون فروخته ولش کن...
يهو چنان دردي تو ناحيه ي شکمم و زير دلم پيچيد که انگار جونم توي دهنم اومد اونقدر دردم زياد بود که نفسم براي يه لحظه رفت..انگار از زير دلم به تموم جونم مواد مذاب اشاعه پيدا کرد،کمرم چنان تير کشيد که حس کردم دارم جون ميدم..اميرعلي يه آن که چشمش بهم افتاد هول شده گفت:
اميرعلي-يا امـام رضا(ع)
به لباسم نگاه کردم پيرهن گلبهي بلندم خوني بود!!

romangram.com | @romangram_com