#دالیت_پارت_103
؟-اميرعلــي؟اميرعلي رسالتي؟در رو باز کن لعنتي...
با ترس اميرعلي رو نگاه کردم قلبم هري ريخت صداي هرمانه!داد دوم اومد:
؟-نارفيق،نامرد در رو باز کن
تنم لرزيد صداي بهزاده اونم اومده دعوا؟!!اميرعلي جلوي روم چمباتمه زد و گفت:
-نگار؟نترس نگار..نگـار؟
ترسيدن براي يه لحظه م بود،دست و پام لرزش گرفته بود،تنم يخ کردپشتم مي لرزيد،توي دلمو انگار خالي کردن..هول زده گفتم:
-اومدن دعوا،اومدن بزننت«با چشمائي که حالا غرق در اشک بودن گفتم»اومدن منو ببرن
اميرعلي-نگار کسي تو رو از من جدا نميکنه
نگار رسوا شدي،اميرعلي فهميد ترست از دعوا يا کتک خوردن نيست،از فحش و تهمت شنيدن خوف نداري،اين لرزه ي تنت بخاطر ترست از جدائيه..تو چشماش مستأصل و بيچاره نگاه مي کردم..اشکم فرو ريخت روي گونه هام و با گريه گفتم:
-درو باز نکن اميرعلي..باز نکن...
صداي همسايمون اومد:
همسايه-آقااميرعلـي؟...اميرعلي خان؟
اميرعلي-تو از اتاق بيرون نيا،هول نکن،نميذارم ببرنت..زن مني«زد به سينه ش و گفت»زن مـن..ناموسمي..مــال منـي..
قلبم جون گرفت کف دستشو که کنار گونه م بود بوسيدمو گفتم:
-من ميميرم اميرعلي مي دوني..زير بازومو گرفت و آروم و مطمئن گفت:
اميرعلي-هيچ کاري نمي تونند بکنند
سرو صداي هرمان و بهزاد هنوز ميومد که اميرعلي رو صدا مي زدن و به در مي کوبيدن و زنگ خونه رو مي زدند
اميرعلي منو به طرف تخت برد و نشوند و بعد از جا بلند شد و رفت به طرف در..حس کردم ما يه خونواده ايم يه تيم يه گروه که در برابر هر کسي مي تونيم عشقمونو حفظ کنيم ولي خدا ميدونه چه حالي داشتم حس مي کردم هر آن داره تنم لمس تر ميشه،قلبم از نبض هاي محکم گويا مي خواست بترکه،از شدت پماژ خون ولي گويا هر چه بيشتر مي کوبيد کمتر خون به مغزم مي رسيد و تنم مثل يه جسد داشت يخ مي کرد
صداي داد و بيداد بيشتر شد..همسايمون که يه مرد سيو هفت هشت ساله بود مدام مي گفت:
همسايه-آقـا!!..نکن..آقا!زشته نکن..ول کن يقه شو...
هرمان عصبي داد زد:
هرمان-خواهر من؟رذل پست برداشتي آوردي خونه ت خواهر منو؟
بهزاد-خونت حلاله نامرد
romangram.com | @romangram_com