#داغدیدگان_پارت_164


-اگه همین فردا صبح ..مادرم رو بفرستم برای خواستگاری جواب نه نمیدی ..

فروغ لب گزید ..چه صریح ..!چه جواب بدهد ..؟آری؟ ..خیر ..؟کدام حرف دلش بود ..؟

-فروغ ..؟جوابمو نمیدی ..؟

-من بیوه ام ابولفضل یادته ..؟

-یادمه ..

-بچه وشوهرم رو خودم فرستادم سینه کش قبرستون ..میدونی ..؟

-میدونم ..

-تو یه پسر مجردی که دخترهای محل برات سرودست میشکنن ومن یه زن دل مرده که خیلی وقته یه خنده از ته دل نکرده ..

-دخترهایی که برام سرودست میشکنن رو نمیخوام ..دلم پیش تویی که سیزده سال پیش دیدمت مونده ..

-میترسم ازم زده شی وبعدا مثل یه اشغال از زندگیت پرتم کنی بیرون ..

ابولفضل به آنی واکنش نشان داد وبا مشت روی قاب پنجره کوبید ...فروغ تنها نگاه کرد ..که صدای نیمه عصبانی ابولفضل درگوشی پیچید ..

-اگه یه بار دیگه از این راجیف برای من سر هم کنی به ولای علی میرم وپشت سرم رو هم نگاه نمیکنم ..میخواد خوشت بیاد یا نه ..


romangram.com | @romangram_com