#داغدیدگان_پارت_163
برود ..؟کجا برود ..؟مگر جز قلب ابولفضل جای دیگری هم برای فروغ ساخته شده بود ..؟نه.. نباید میرفت ..همینجا خانه اش بود ..کجا دلش را بردارد وبرود ..؟
-ابولفضل ..؟
اما ابولفضل سوالهای فروغ را نمیشنید ...در آسمانها سیر میکرد ..بالای ابرهای سپید ..همین ابولفضل ابولفضل گفتن های فروغ رویایی بود چه برسد به جملات پراز بغض وناراحتش ...
-نمیخوای جوابمو بدی ..؟من که عذرخواهی کردم ..چند بار دیگه باید بگم ببخشید تا آروم بشی ..؟
بازهم سکوت ..لبهای ابولفضل به کل بسته بود ..فقط چشمانش فروغ را میدید که دستپاچه وبی قرار وسط اتاقش ایستاده بود وگوش هایش جملات رویاییش را میشنید ...
-ابولفضل ..؟گوش میدی .؟ من دم تراسم حداقل بیا لب پنجره بدونم حرفت چیه ..؟
وابولفضل با دیده وجان خیره شد به فروغ که دستک های شالش را باد با خود میبرد وتره های موهایش را پریشان میکرد ..آه نه ..تره های موهای فروغ را نه.. بلکه دل ودین ابولفضل را پریشان میکرد ..
-ابولفضل ..؟نمی یای ..؟نمیبخشی ..؟برم ابولفضل ..؟کجایی ..؟
ابولفضل بی اراده ..بی اختیاروبی دل ..دست به پنجره برد وبرای اولین بار لنگه های ان را بازکرد ..نگاه فروغ خیره ماند به سایه ی سیاه ابولفضل ..ابولفضلی که نمیدانست هنوز ناراحت است یا نه ..
-ابولفضل ..؟نمیبخشی ..؟
-اگه ببخشم یه قولی بهم میدی ..؟
نفس فروغ تازه ازاد شد ولبخند محوی روی لبش نشست ..مستقیم دیده دوخت به سایه ی ابولفضل ولب زد ..
-چی ..؟
romangram.com | @romangram_com