#داغدیدگان_پارت_165

-میترسم ابولفضل ..

ابولفضل با حاضر جوابی پرسید ..

-ازچی ..؟از عشق من مطمئن نیستی یا از بی مسئولیت بودن خودت میترسی ..

-ابولفضل ..!!؟؟

شماتت گر بود لحن فروغ .. ولی دل ابولفضل مالش رفت ..

-من بی مسئولیت نیستم فقط میترسم از حرف بقیه ..اینکه میگن دختره بعد از یه شکم زائیدن وده سال شوهر داری قاپ پسره رو دزدید وجادوش کرد ..

ابولفضل تکیه زد به قاب پنجره وبا تفریح به دل اشوبه های فروغ گوش داد ..وفروغ گفت وگفت از ترسها ودل نگرانی هایش ..ابولفضل تنها گوش داد ..تا برای همیشه یادش بماند دل نگرانی های زنانه ی فروغ را ..ترس های ناشناخته ی زنش را تا نکند ناخواسته چنگ بزند برترس هایش

***

آه..قصه ی فروغ وابولفضل دراینجا تمام نشد ..اصلا تمام شدنی نبود ..مگر قصه ی زندگی ادمها تمام شدنیست ..؟داستان زندگی امیرحسینی که با فروغ شیوایش را دوباره شناخت وعاشقش شد ..یا قصه ی شیوایی که مادرانگی های فروغ را دید ومادر بودن را فهمید ...

ویا ابولفضلی که نشان داد در این عصر آهن وسنگ در این دنیای خاکستری وپراز مه بازهم میشود عاشق شد وعاشق ماند وعاشقانه زندگی کرد ..ودرنهایت داستان زندگی فروغ ..

فروغی که اگر داغ دیده بود وعزیز از دست داده ولی دوباره توانست کمر همت راست کند وزندگی از سر گیرد ..شاید سخت بود ولی آدمیست وعصاره ی شیرین فراموشی ..زود عادت میکند به غم هایش ..

قصه ی ادمهایم را تا بدین جا برایتان گفتم و...ماند غصه ی زندگی جدید فروغ وابولفضل ..مریم بانو وحسن آقا ..وحمیرا خانم همیشه دل نگران ..

که آن هم داستان دیگریست برای وقتی دیگر ..این سر واین قلم خسته گشته ..اندکی نفس بده ای هم سفر عزیز

romangram.com | @romangram_com