#داغدیدگان_پارت_148


صدای قاطع ومحکم فروغ لبهای بازشده ی ابولفضل را بست ..

فروغ از عصبانیت درحال خفه شدن بود ..نیم نفس کوتاهی گرفت وادامه داد ..

-همین فردا کارهای نقل وانتقال من رو اماده کنید میرم شعبه ی سه..اگر هم اقای مزینانی من رو نمیخوان استعفا میدم ..

ابولفضل حیران ماند ..این دیگر چه عکس العملی بود؟ ..فروغ چرا به او حمله میکرد؟ ..مگر چه گفته بود؟ ..غیر از این است که از مدتها پیش امیرحسین را به حریمش راه داده ..؟!!

وبا یاد اوری رفتن فروغ اه از نهادش برخواست ..فروغش داشت میرفت ..لعنت بردهانی که بی موقع باز شد ..

فروغ به قدری عصبانی بود که حتی دیگر نمیخواست همکلام ابولفضل شود ...چه فایده ای داشت که او را از اشتباه در می اورد ..مردی که به روابط ناچیزشان تا این حد حساس بود همان بهتر که از شرش راه شود ودیگر ریختش را هم نبیند ...

با غیض برگشت وبدون هیچ توضیح اضافی از اتاق بیرون زد ...پیمان که با نگرانی عرض راهرو را گز میکرد سد راه فروغ شد ..

-خانم معروفی یه لحظه صبر کنید ...

فروغ از زور عصبانیت حتی نمیتوانست نفس بکشد ..ابولفضل بی وجدان چه حرفها که پشت سرش قطار نکرده بود حال این مرد میخواست برایش توضیح دهد ..؟؟!!

-اقای مزینانی ..ابولفضل دوستتونه درست ..باهم صمیمی هستید اون هم درست ..ولی درمحل کار هیچ کدوم اینها مهم نیست ..فکراتون رو بکنید ..اگه به نظرتون کارمند خوب وبه درد بخوری هستم همین فردا من رو به شعبه ی سه منتقل کنید اگه هم نه ..که مارو به خیر وشما ودوستتون رو به سلامت ..

وبا قدم های پرشتاب از کنار پیمان گذشت ودراتاقش را محکم پشت سرش کوبید ...




romangram.com | @romangram_com