#داغدیدگان_پارت_147

-خودم شنیدم اقای مزینانی ..که چه تو خونه وچه اینجا اسایش ندارن ..اخه چرا ..؟

-میخوای بدونی چرا؟

سکوت بدی جو اتاق را گرفت ..ابولفضل زده بود به سیم اخر ..دیگر بس بود پرده داری وحریم نگه داشتن ..در این لحظه با تمام وجودش میخواست قال قضیه را بکند ..

فروغ هم سکوت کرده بود ..از کلام قاطع وصدای بلند ابولفضل ترسیده بود ...

-پیمان تنهامون میذاری ..؟

پیمان برخلاف میل قلبیش ..سری تکان داد واشاره به ارامش کرد ..

در که بسته شد ابولفضل از پشت میزش بلند شد ورخ به رخ فروغ ایستاد ..فروغ ناخواسته حالت تدافعی به خود گرفت ..با چیزهایی که از ابولفضل دیده بود به هیچ عنوان نمیتوانست رفتارش را پیش بینی کند ..ایا سرش فریاد میزد ..؟یا با ملایمت با او سخن میگفت ..؟شاید هم واقعا دلیل موجهی برای کارهایش داشت ..؟شاید به واقع فروغ مخل اسایشش شده بود ..ولی اخر چرا ..؟

ابولفضل مستقیم در چشمهای فروغ دیده دوخت وبا جدیت گفت ..

-من دیگه نمیتونم رابطه ی تو وامیرحسین رو تحمل کنم .

فروغ وا رفت ..درست مثل یک ملاقه شیر برنج ..امیرحسین و او خیلی وقت بود که رابطه ی چندانی با هم نداشتند ..در حد کار ویک سلام وعلیک ودرنهایت ...شاید کمی رفتار محبت امیز سر میز شام ..پس چرا ابولفضل طاقتش را نداشت ..؟

ابولفضل بی تاب وناراحت پیشانیش را لمس کرد ..

-اگه ..اگه میخوای با یه جعبه شیرینی خبر ازدواجت رو بهم بدی خواهش میکنم اینکارو نکن ..من ..

-واقعا که ..!!!

romangram.com | @romangram_com