#داغدیدگان_پارت_146


امیرحسین این روزها بیشتر شبیه به یک دوست شده بود ..یک دوست روراست ومهربان ..درشرکت ومحل کارش هوایش را داشت ..البته گاهی اوقات بیش از حد دل سوزی میکرد ..مثل دیشب که صدای همه را در اورد ..ولی فروغ هیچ مشکلی با این برخورد ها نداشت ..امیرحسین مرد فرهیخته ای بود ..مهربان بود ..وبیشتر ازهمه مسئولیت پذیر ..همین ها هم باعث میشد فروغ از جان ودل برایش احترام قائل شود ..نیم لبخندی زد وپشت در اطاق ابولفضل ایستاد ...دست بالا برد تا تقه ای به در بزند ولی با صدای زمزمه مانند ابولفضل درجا ثابت ماند ..

-پیمان برش گردون پیش خودت ..من نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم ..به خدا از کار وزندگیم افتادم ..نه تو خونه آسایش دارم نه شرکت ..مدام جلوی چشممه ..با اینکه میدونم از رفتنش پشیمون میشم ولی برش گردن ..

-فکر نمیکنم خانم معروفی راضی بشه ...مگه نگفتی سری قبل سنگ رو یخت کرده ...؟

-مهم نیست ..هرجوری صلاح میدونی برش گردون شعبه ی سه ..

نفس های فروغ کم وزیاد میشد ..ابولفضل دیگر شور به درش کرده بود ..مگر فروغ چه هیزم تری به او فروخته که حالا برایش تصمیم میگیرد وپشت سرش صفحه میگذارد ...؟حس میکرد دلش میخواهد ابولفضل را با دستهای خودش خفه کند ..هرچه مدارا میکرد وبا بد اخلاقی ها وبی محلی هایش میساخت پرروتر میشد ..؟این دیگرچه مدلش بود...؟

در یک تصمیم انی تقه ای به در زد ودرجا در را بازکرد ..

چشمهای ابولفضل که روی صندلی گردانش نشسته بود با دیدن فروغ ورنگ سرخ گونه هایش گشاد شد ..فروغ حرفهایشان را شنیده ..؟همه اش را ..؟وای ..

فروغ اصلا نفهمید که چگونه سلسله وار شروع به صحبت کرد ..

-مشکلتون با من چیه ..؟چی کار کردم که مخل اسایشتون شدم ..اقای مزینانی شما بگید ..من کارمند بدیم ..؟تا حالا شده کم کاری کنم ..؟خاله زنک بازی در بیارم یا از زیر کار در برم ..؟من که به کسی کاری ندارم چرا میخواید از این شعبه بیرونم کنید ..؟

پیمان که با ورود بی مقدمه ی فروغ دست وپایش را گم کرده بود با قطع شدن سوالات بی امان فروغ نفسی گرفت وسعی کرد تا جو را اندکی ارام کند ..

-سوءتفاهم شده خانم معروفی منظور ابولفضل این نبود ..

ولی فروغ که بیش از هرلحظه ی دیگری عصبانی وطوفانی بود بدون مکث جواب پیمان را داد ..


romangram.com | @romangram_com