#داغدیدگان_پارت_149



فروغ به فاصله ی دوروز از شعبه ی اصلی به شعبه ی سه منتقل شد وپرونده ی سوتفاهمات ابولفضل ودل خوری بیش از حد فروغ درهمان جا بسته شد ..هرچند که ابولفضل مثل خر از کاری که کرده بود پشیمان بود ..از اینکه با حرفهای تندش چگونه فروغ را رنجانده بود ..مخصوصا که پیمان با عصبانیت هرچه از دهانش درامد بار ابولفضل کرد ودرنهایت دراتاقش را بهم کوبیده ورفت..

فروغ رفت وابولفضل ماند وامیرحسین ...امیرحسینی که این روزها تصمیم گرفته بود پی دلش را بگیرد ..هرچند زهرا سادات را با این خبر که دوباره میخواهد با شیوا ازدواج کند شوکه کرده بود وحال... زهرا سادات در قهر به سر میبرد ..اما بالاخره فهمید با خودش چند چند است ..اینکه شیوا هنوز هم زن زندگیش است ..اینکه شاید در برهه ای به خاطر دل سوزی یا شاید هم محبت دل به فروغ داده بود که از اول هم اشتباه بود ..حال به خوبی درک میکرد که دلش میخواهد دوباره با شیوا یک اشیانه ی کوچک دیگر بسازد ..اینبار با کوله باری از تجربه ..هردو دل شکسته بودند ..هردو یک اولاد را ازدست داده بودند وحال میتوانستند مرهم زخم یکدیگر شوند ..

اما شیوا دیگر در این عالم نبود ..بعد از رفتن امیرحسین .ساعتها با خودش فکر کرد ..میخواست دیگر قید امیرحسین را بزند ..در این مدت به اشتباه فکر میکرد امیرحسین را میتواند دوباره به دست بیاورد ..ولی با فرار امیرحسین فهمیده بود مشکلاتشان ریشه دار تر از ان است که بتواند قدمی برای حل کردنشان بردارد ...تصمیمش را گرفته بود ..اگر بازهم امیرحسین را به خلوتش راه میداد تنها خودش را ازار میداد ..دیگر نمیخواست امیرحسین را ببنید ومحبت هایش را لمس کند ..به او عادت کند ودرنهایت امیرحسین تنهایش بگذارد ..مگر دیوانه شده بود ..؟یک نه میگفت ونه ماه به دل نمیکشید ..

همان هم شد ..از فردای همان روزی که امیرحسین بدون گفتن حرفهایِ در دلش فرار کرد ..در خانه اش را به روی او بست ..حتی دیگر جواب تلفن هایش را هم نداد ..امیرحسین بیچاره از دل نگرانی صد دفعه مرد وزنده شد وزهرا سادات تازه فهمید عمق این فاجعه تا به چه حد است ..سه روز گذشت وامیرحسین به هیچ وجه نتوانست اثری از اثار شیوا پیدا کند ..کم مانده بود از دل نگرانی سر به بیابان بگذارد ..یک سره گوشی در دستش بود وشماره ی خانه یا محل کار شیوا را میگرفت ..ولی شیوا تلفن را کشیده بود ومرخصی دو هفته ای رد کرده بود ..هرچند که صاحب کارش تهدید به اخراجش کرده بود ولی برای شیوا اهمیتی نداشت .. به جهنم بگذار هرغلطی که میخواهد بکند ..از کجا میخواست کارگر مفت ومجانی وخر کاری مثل او پیدا کند ؟؟..

شیوا میخواست ترک کند ..ترک امیرحسین ...ترک رویای شیرین بودن با امیرحسین ...رویای زیر یک سقف رفتن دوباره با او ..دیگر به واقع میخواست از زندگی امیرحسین بیرون برود ..مرگ یک بار وشیون هم یک بار ..

سه روز شد چهار روز که امیرحسین از دلواپسی پشت در سویت چهل متری شیوا خیمه زد ..مشت کوبید وبا اوای بلند شیوا را صدا کرد وشیوا در تمام این لحظات پشت در اشک ریخت وزیر لب به خدا التماس کرد که امیرحسین را با ان مسئولیت پذیری اعصاب خرد کنش از صرافتش بی اندازد ..

برای شیوا این رفتن وامدن ها مصیبت بود ..ترجیح میداد یک باره دل ببرد ..به جای اینکه دل ببند وامیرحسین با دست پس بزند وبا پا پیش بکشد ..

امیرحسین که خسته شد سکوت کرد وهمانجا پشت در نشست ..صدای ریز ریزهق هق شیوا را که شنید یقین حاصل کرد او حالش خوب است فقط قهر کرده ودیگر نمیخواهد او را ببیند ..

سرش را به دیوار تکیه زد وزمزمه کنان گفت ..

-میدونم خونه ای ..میدونم دیگه نمیخوای من رو ببینی ..ولی لامصب حداقل بگو چرا داری این جوری من و دور میزنی ..؟

وبازهم جواب خودش را داد ..

-به خاطر اون روزه که رفتم ..؟از دستم دلخوری ..؟باشه قبول من نتونستم حرفم رو بزنم ..

romangram.com | @romangram_com