#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_460

- لوس بازی در نیار! یا درست مثل بچه آدم حرف بزن یا برو بذار به کارم برسم

خنده ای کرد و دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد

- خیلی خوب، حالا چرا عصبانی می شی! مامان گفت بهت بگن هر وقت کارت تمام شد بری پایین کمکش کنی

- باشه، بیا بریم کمک مامان، اون واجبتره .بعدا می یام اتاقم رو مرتب می کنم .

هر دو به اتفاق به مادر ملحق شدیم و او وظایفمان را تقسیم کرد .لیست بلند بالایی را به دست شایان سپرد تا از فروشگاه خرید کند و من هم به تمیز کردن داخل خانه مشغول شدم . هنگامیکه از کار فارغ شدم .به اتاق بازگشته و کتابی را از قفسه کتابهایم جدا کردم .روی تخت دراز کشیدم و بی هدف صفحات آن را ورق می زد و در فکر فرو رفتم .آنقدر در فکر بودم که باز متوجه نشدم شایان چه موقع به اتاقم آمد!

- وا! تو کی اومدی توی اتاق؟جدیدا بی ادب شدی و در نمی زنی!

خنده صدا داری کرد .


romangram.com | @romangram_com