#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_417

با تعجب راهی را نشانم داد.

- شیدا جان نمی تونی که تنها بری، لااقل اجازه بده کتی همراهت باشه .

کتی که تا آن لحظه بهت زده به حرکات من نگاه میکرد، بلافاصله ایستاد و مرا همراهی کرد. تا مسافتی هیچکدام حرفی نزدیم .دستشویی داخل سالن قرار داشت و برای رسیدن به آن، باید وارد ساختمان اصلی می شدیم .کتی با لحنی جدی و سرزنش آمیز پرسید:

- شیدا این چه طرز رفتاره؟ از تو بعیده!چرا یکدفعه اینطوری شدی؟!

اخم کردم و جواب ندادم. اصلا حوصله بحث کردن با او را نداشتم .وقتی سکوتم را دید ادامه داد:

- احترام هرکس به اندازه خودش واجبه!حالا تو اگه خسته شدی یا از چیزی ناراحتی نباید دق دلیت رو سر اون بنده خدا خالی کنی که........! هر چند که من دلیل موجهی برای ناراحتی ندیدم .

با عصبانیت مقابلش ایستادم .


romangram.com | @romangram_com