#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_416
نگاههای متعجب کتی و فرزاد هریک رنگی داشت .سرم را به همان میله تکیه دادم و با بستن چشمهایم ، نشان دادم که تمایلی به ادامه صحبت با او ندارم .کتی چند سرفه مصنوعی و کوتاه کرد و سر صحبت را در رابطه با طلا و جواهر در آلمان و مقایسه آن با ایران باز کرد .می دانستم که بی ادبی مرا رفع و رجوع می کند . از قدرت درک حالم عاجز بودم .اصلا به من چه ارتباط داشت که فرزاد به چه کسی نگاه میکرد یا نمیکرد؟ اگر به من ربط داشت پس چرا بغض کرده بودم و حرص میخوردم؟
بمحض آمدن شایان ، ایستادم و پرسیدم:
- دستشویی کجاست؟
بحن خشک و عصبی ام شایان را هم متعجب کرد .پیش از انکه فرصتی برای جواب دادن داشته باشد، فرزاد با متانت ایستاد و گفت:
- اگه اجازه بدید من راهنمایی تون می کنم .
بدون آنکه نگاهش کنم به تلخی جواب دادم:
- ممنون ؛ خودم می تونم برم؟ شایان دستشویی کجاست؟
romangram.com | @romangram_com