#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_385

- پس از کجا فهمیده؟!

با شیطنت چشمکی حواله ام کرد .

- نمی دونم .لابد تعقیبمون کرده! از فرزاد بعید نیست!

شایان این را گفت و مرا در دنیایی از بهت و ناباوری تنها گذاشت .انگار برقی قوی از بدنم عبور کرد . چرا خودم به این نتیجه نرسیده بودم ؟! ولی فرزاد چرا باید مرا تعقیب کند؟ بسرعت به دنبال شایان دویدم و در حالیکه بازویش را می گرفتم، او را بسمت خود کشیدم .

- ولی من میخوام بدونم چه حرفهایی بین شما رد و بدل شده، تو در مورد من چی گفتی؟

- اونا دیگه مردونه اش عزیزم! به شما مربوطه نمی شه!

با حرص نگاهش کردم ولی پیش از آنکه کلامی بگویم صدای مهرداد بلند شد :


romangram.com | @romangram_com