#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_315

دستی به موهای ژولیده اش کشید و با دقت به چشمهایم خیره شد .

- چیه انگار راضی نیستی؟ تو که بیشتر از همه خوشحال شدی!

هر چه کردم نتوانستم بغضم را مهار کنم .با صدای لرزانی گفتم :

معلومه که خوشحالم! فقط کمی کسلم .کاش می شد نرم شرکت!

دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد و نگاهی نافذ گفت:

شیدا تو اصلا دروغگوی خوبی نیستی !چیزی شده؟

ناگهان بغضم ترکید و دوان دوان به اتاقم پناه بردم .روی تخت افتادم و با صدای بلند گریستم .شایان بلافاصله وارد شده ، لبه تخت نشست و با دلواپسی پرسید:


romangram.com | @romangram_com