#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_316

تو چه ات شده دختر؟ من که نصف عمر شدم!

وقتی دید جواب نمی دهم ، بلندم کرد و دستهایم را از صورتم جدا کرد.

دیگه دارم عصبانی می شم ها! حرف می زنی یا نه؟

نگاهی به چهره اش انداختم.خدایا! چقدر زیبا بود!چقدر دوستش داشتم! چطور می توانستم دوریش تحمل کنم؟ بی محابا خود را آغوشش انداختم و در حالیکه محکم می فشردمش به هق هق افتادم .

- تو خیلی بی انصافی که داری ازدواج می کنی و اصلا به فکر من نیستی ! بدون تو از تنهای دق کمی کنم .الهام داره تو رو از من جدا می کنه!

مرا از خودش جدا کرد و با دهانی باز و لبخندی بر لب به صورتم خیره شد .

- فقط همین؟! تو داری بخاطر همین مساله گریه می کنی دیوونه؟!


romangram.com | @romangram_com