#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_314
با بی حالی لیوانی پر از شیر برای خود ریختم و یک نفس سر کشیدم .
کبود نشی فسقلی؟!
صدای شایان بود که گرم و خواب آلود به گوشم رسید .دلم برای شیطنت و آزار و اذیتش ضعف می رفت! غمگینانه لبخندی زدم .
- سلام داداش سحر خیزم! چرا اینقدر زود بیدار شدی؟
خمیازه ای کشید و پشت میز نشست .
- علیک سلام فضول خانم !زود بیدار شدم چون امروز کلی کار دارم
- بی ادب! حالا چرا اینقدر هولی؟!قرار نیست اتفاق خاصی بیفته که اینقدر عجله می کنی!
romangram.com | @romangram_com