#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_294
چشمهایم از تعجب گرد شد .پرسیدم:
- ممنون عزیزم!تو هم قشنگی ؛ ولی کی گفته من یه « بیوتیفولم»؟
- فرزاد می گه، فرزاد می گه!
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم .فرزاد قهقهه ای زد و گفت:
- سولیا دیگه قرار نشد آبروی منو ببری ها! اون حرفها مردونه و محرمانه بود!
سولیا پر زد و روی دستهای فرزاد نشست و باز گفت :
- باشه نمی گم ، ولی اون یه « بیوتیفوله».خودت گفتی.
romangram.com | @romangram_com