#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_295

این بار هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و دوتایی به خنده افتادیم .در همین حین سولیا جمله ای گفت که دیگر صدای فرزاد در نیامد!

- فرزاد بلال میخوام .اگه نیاری همه چیز رو به شیدا می گم!

فرزاد تک سرفه ای کرد و درحالیکه در صندلی اش جابجا می شد گفت:

- خیلی بدجنس شدی سولیا .پاشو برو بعدا برات بلال می آرم . الان که می بینی مهمون دارم .

بسختی جلوی قهقهه ام را گرفتم . با شیطنتی پنهان گفتم:

- سولیا کوچولو بیا پیش خودم .بیا اون « همه چیز» رو بگو تا بهت بلال بدم!

پیش از آنکه سولیا حرکتی کند ، فرزاد بسرعت او را گرفت و ایستاد:


romangram.com | @romangram_com