#چشمانت_آرزوست_پارت_189

مامان:چیکار میکنی تانیا؟

مامانشون کی اومدن مامان نمیخواستم جلوی تو خورد بشم اما برای عشقم مجبورم اون برای خوشی من گذشت از خودشو احساسش گذشت منم اینبار باید از سد محکم خانوادم بگذرم ببخشید ولی من به عشقم مدیونم خیلی هم مدیونم اندازه یه زندگی و یه آینده

به مامانم نگاه کردم

+مامان نگاه کن بابا شماهم نگاه کن میکشم خودمومیکشم قلبم و روحم خیلی وقته مردن

امااین جسمم هنوز ازرو نرفته اونم از بین میبرم-بخاطر اون پسره ی....

+بابا بهش توهین نکن،من احساس تحقیر میکنم نکن،بازم اگه نزاری نمیرم،ولی بابا بزار اگه نزاری برم دق میکنم،دق میکنمومیمیرم

-ساکت شو

اومدنزدیکموبغلم کرد

-دختر لوس من کی انقدر بزرگ شده که عاشق بشه،اینجوری جلوی باباش وایسته و بخواد بره دنبال یه پسر انگار همین دیروز بود که گذاشتنت تو بغلم باشه برو،برودخترباباامااگه باز آسیب ببینی،این سری باباشم نمیتونه نجاتش بده

+مرسی بابا مرسی

***

توی فرودگاه با بغض مامانمو بغل کردم دیگه وقت رفتن بود میخواستم ساغرم با خودم ببرم اما کاراش جور نشد بخاطر همین تنهایی میرم بعد خدافظی باتیاموبابا سمت هواپیما راه افتادم نمیدونم بعد چند ساعت اما بلاخره رسیدم

به کمک اپلیکیشن هایی که توی گوشیم نصب کرده بودم یه تاکسی گرفتمو رفتم به هتل آدرسهای دستوپاشکسته ای از سامیار داشتم اما باید با کمک بردیا پیدامیکردم بردیا گفت سامیار از هیچی خبر نداره رفتن منم بهش نمیگه تا غافلگیر شه از همشون خواستم به بارمان چیزی نگن آخه از اون دهن لق بعید نبود بهش خبر بده،امروز باید استراحت میکردموفردامیرفتم پیش سامیار اونم توی هتل میموند نمیتونستم تو هتل اون بمونم بلاخره اون بچه پولدار بود دیگه


romangram.com | @romangram_com