#چشمانت_آرزوست_پارت_188

بابا:یعنی بخاطر اون پسر نیست؟

باتعجب پرسیدم:کدوم پسر؟

بابا:همون پسری که چندبار اومد خواستگاریت همونی که نزاشت عروسی کنی همونی که الان استرالیاست یا بهتره بگم همونی که داشت برادرتو میکشت

با تعجب بابارو نگاه کردم بابا از کجا میدونست سامیاره

درسته تعجب کردم ولی باید ازش دفاع کنم

+نه نه بابا تقصیر اون نبود تیام بی هوا اومد وسط خیابون اون احوال خوبی نداشت خبر بد گرفته بود بابا اون نمی خواست....

-بسه چقدربزرگ شدی که جلوی بابات وایمیستی از یه پسر دفاع میکنی ها ؟

+اما من بایدبرم بابا بایدبرم

،همچین اجازه ای بهت نمیدم فهمیدی

انگاری جنون بهم دست داد شروع کردم به کشیدن موهامو دورخودم میچرخیدم

+بابا بابا من عاشقشم،عاشق،سخته درکش من باید برم دنبالش،اومدخواستگاری زدی تو گوشش اون روز هم اومد دم خونه دیدمش بابا دوباره زدیش اتفاقی براش نیفتاد دختر خودت شکست دل من هزار تیکه شد بابا میبینی شدم یه روانی یه روانی که فقط با حضور اون آروم میشه

-پس چرا وقتی دزدیت باهاش نموندی

+بابا من بخاطر شما تن به ازدواج با آرش دادم در حالی که حسی بهش نداشتم ذره ذره احساسمو خاک کردم اما،اما حالا من میخوام برم سمتش جلومو نگیر،اگه نزاری برم بابا خودمومیکشم آره خودم ومیکشم با عجله دویدم سمت آینه و با ضرب شکوندمش یه تیکشو برداشتمو رو مچ دست چپم نگه داشتم واقعا آدم عصبانی تعادلشو از دست میده


romangram.com | @romangram_com