#چشمانت_آرزوست_پارت_155
نگام کرد_مطمئنی؟
+نباید باشم،تو برو خدافظ
_باشه خدافظ مراقب خانوم منم باش
سوار ماشینش که شد شالمو کشیدم جلوترو به رفتنش نگاه کردم،بیا حالا چه غلطی میکنی یه ربعی گذشت گوشیمو در آوردم که زنگ بزنم آژانس همون لحظه پیام اومد از سامیار بود لعنتی(لعنت بهم که تو دید تو انقدر بی ارزشوکثافطم که سه شب تو خیابون بودنوبه با من تو یه ماشین بودن ترجیح بدی)پیام بعدی اومد(هنوز اونجایی)تا خواستم براش تایپ کنم پیام بعدی اومد(تانیا دارم میام اونجا فقط نباشی فردا کل دوربینای اطرافو چک میکنم ببینم با کسی که به مزاج من خوش نیاد رفته باشی وای به حالت)چه سرعت بالایی داره،با لرز سرما سعی کردم شماره آژانسو بگیرمو از این اوضاع فرار کنم که صدای بلند ترمز ماشین اومد با وحشتو حرص سرمو اوردم بالا که چشمم به سامیار افتاد عصبانی اومد سمتمو زد تو گوشم لعنتی اصلا فکرشم نمی کردم لعنتی
_دختره احمق بیشعور اگه بارمان یادش رفت بهم بگه تو چرا به من نگفتی انقدر از من بدت میاد آره انقدر که نصفه شب تو خیابون تنها بمونی ولی با من بی عرضه نیای
+اما....
امارو که گفتم دوباره ادامه داد
_اما چی اما چی تانیا تو داری کاری میکنی که از اینکه عاشقت شدم پشیمون شم از خودم میفهمی از خودم متنفر شم
یه لحظه دلم گرفت نمیدونم چرا اما دلم گرفت_بیا بریم داری از سرما میلرزی
باناراحتی پشتش راه افتادموسوارشدم نگام به پیراهن جذب تنش بااون شلوارمشکی پاش
افتاد حتما زمانی که اون کت جیگری که الان رو پام بود تنش بود خیلی جذاب شده بود کتش فوقالعاده خوشبو بود بوی تنشو میداد لعنتی اینو ازش میگیرم
_ببرمت خونه خودتون یا ساغرشون
+نمیدونم
romangram.com | @romangram_com