#چشمانت_آرزوست_پارت_146
بارمان شروع کرد حرف زدن
-بابا خواهرزن یکم تخمه هم بفرس اینور
+چی شد؟چی گفتی؟
-گفتم خواهر زن گرامی به ما هم تخمه بده
+در این که ساغر خواهرمه شکی نیست اما تو دلتو صابون نزن قراره شوهرش شی در ضمن هرکی تخمه میخواد یاعلی بیاد برداره من که از جام بلند نمیشم. بارمان:نیمتنه
ترمه:اشکال نداره من الان برای همتون میارم به خصوص برا عشقم
+اه اه این نکبت بازیاتو یه جا دیگه پیاده کن لطفا اینجا پچه نشسته حرکات و حرفای مثبت هیجده هم نزن گفتم که بچه نشسته
ترمه چشماشو لوچ کردو با خنده براشون تخمه برد منم حواسم به صدای پیام گوشیم پرت شد چشمم که به اسم رو اسکرین گوشی افتادیه لحظه گیج شدم سامیار چرا پیام داده
پیامو باز کردم(عزیز دل سامیار میشه الان دقیق بگی کی تو جمع بچس)یه لحظه شیطنتم گل کردو براش سندکردم(خودم مگه بچه تر از خودمم مگه تو جمع هست)
چند لحظه بعد جوابش اومد(آخه خانوم من که ازدواج کرده دیگه دخترم نیست کجا بچه به حصاب میاد)با حرص گوشیو پرت کردم کنارکه خندش رفت هوازهرماربیشعور بی حیا
بچه ها با تعجب برگشتن سمتش
بردیا:چته پسر هوا بهت نساخته
سامیار:گمشو داشتم با یه نفر چت میکردم یه چی گفت خندم گرفت
romangram.com | @romangram_com