#چشمان_نفرین_شده_پارت_383


احسان از جایش بلند شد. بالای سرم ایستاد و کاپشنش را از تنش درآورد و روی شانه‌های من انداخت.

سرم را بلند کردم و توی چشم‌های مهربانش نگاه کردم.

- پس خودتون چی؟

خندید و گفت:

- من پوستم کلفت،ه هیچیم نمیشه. بادمجون بم آفت نداره.

میان گریه خندیدم و برای اولین بار طی چند ساعت گذشته احساس گرما کردم.

***

«آخرین کلام»

«شکرانه»

به نام خدایی که در همین نزدیکی‌ست!

سلام به بنفشه‌ی عزیزم

romangram.com | @romangram_com