#چشمان_نفرین_شده_پارت_384
از همین اول کار از اینکه باید کار و زندگیات را ول کنی و طومارنامهی مرا بخوانی، معذرت میخواهم؛ ولی چه کنم که حرفهایم زیاد است و با خودم قرار گذاشتهام تمام دو ساعتی که تا خانه توی قطار میگذرانم را صرف نوشتن نامه کنم.
الان که این نامه را برایت مینویسم دارم برای تعطیلات عید به خانه میروم. توی کوپهای از قطار نشستهام که خالیِ خالیست و کسی جز من توی آن نیست. روی صندلیِ کنار پنجره نشستهام و پشتم را به شیشه کردهام تا مناظر بیرون حواسم را از نوشتن پرت نکند.
اول از دانشگاه شروع میکنم. نصف امتحانهای ترم قبل را خراب کردم و مجبور شدم این ترم اضافه را به پاس کردن واحدهای افتاده، در تنهایی بگذرانم.
خانه را پس دادیم و سیاوش برگشت. بالاخره باید بتوانم خودم تنهایی گلیم خودم را از آب بیرون بکشم.
سپیده و بقیهی بچهها فارغ التحصیل شدند و من ناچار شدم این ترم را با هم اتاقیهای جدید سر کنم. البته زیاد توی خوابگاه نمیمانم و بیشتر آخر هفتهها را میروم خانه. آخر بزنم به تخته به تازگی روابط خانوادگیمان رو به راه شده. بابا کمتر سراغ کارش میرود و وقت بیشتری را با ما میگذراند. مامان هم خوش اخلاقتر شده. سیاوش هم که قربانش بروم جدیداً خیلی سربهراه شده و به مسافرت با خانواده به خصوص سفر زیارتی علاقه پیدا کرده، به طوری که مدام اصرار دارد برویم امامزاده علی. حتی این آخری گیر داده بود، تعطیلات عید برویم امامزاده علی که ما به بهانهی مراسم نامزدی دختر عمویم ارغوان و نامزدش سام که اتفاقاً همشهری تو هم هست، به اصطلاح پیچاندیمش. من که دیگر واقعاً دارم نسبت به او مشکوک میشوم.
این قدر حرف زدم، ببخشید اصلاح میکنم اینقدر نوشتم که گلویم خشک شد. از بطری کنار دستم مقداری آب خوردم. نه سرد بود نه گرم، مثل احوالات این روزهای من معمولیِ معمولی.
احساس میکنم بعد از آن همه هیجان به این آرامش احتیاج داشتم. فکر نکنی با این مقدمه دوباره میخواهم حرف او را پیش بکشم؛ چون او چه جنازهاش پیدا بشود چه نشود برای من مرده؛ ولی خب دست خودم نیست گاهی وقتها که خیلی تنها میشوم یا روزهای خاص در زندگیام مثل تولدم یاد او در ذهنم پررنگ میشود.
یاد تولدم افتادم. توی بیمعرفت که یک پیام خشک و خالی هم نفرستادی؛ ولی بودند دوستان با معرفتی که فراموشم نکرده بودند.
سپیده و سیاوش قبل از اینکه بروند برایم یک تولد جمع و جور گرفتند. دلت بسوزد، چندتا از بچههای دانشگاه را هم دعوت کرده بودند.
احسان صفاجو هم آمده بود. با اینکه خیلی با من حرف نزد؛ ولی هروقت چیزی تعارفش میکردم، جوری نگاههای سوزناک تحویلم میداد که نزدیک بود از خجالت شصت پایم به همراه ظرف میوه و شیرینی توی چشمم برود.
ببخشید بنفشه جان؛ ولی انگاری مجبورم نامه را زودتر تمام کنم. داریم به ایستگاه نزدیک میشویم و من صدای کلید مأمور قطار را که به در کوپهها میزند، میشنوم. باید نوشتن را تمام کنم و بروم توی کولهام دنبال بلیط بگردم.
romangram.com | @romangram_com