#چشمان_نفرین_شده_پارت_382
قبل از اینکه بتوانم پلک بزنم در رودخانه ناپدید شد.
مدتی همینطور هاج و واج به آب زل زدم.
وقتی به خودم آمدم با آخرین باقیماندهی توانم به سمت سیاوش رفتم.
همانطور روی زمین افتاده بود. نگاهم به مشت گره کردهاش افتاد و اسپری سپیده را داخلش دیدم.
احسان که رنگ و رویش باز شده بود، بالای سرم ظاهر شد. اسپری را از دست سیاوش درآوردم و به سمت او گرفتم.
- این رو به سپیده برسون.
احسان بدون هیچ حرفی از من دور شد. بعد از رفتن او دوباره احساس ترس کردم. هوا تاریک شده بود و در آن تاریکی هر لحظه احتمال میدادم مهرداد مثل شبحی سرگردان سر از آب بیرون آورد.
هیکل احسان را که از دور دیدم، زدم زیر گریه.
احسان به من نزدیک شد و آن طرف سیاوش زانو زد.
- آروم باشید. حال سپیده خانم خوبه، سیاوش هم خوب میشه. پلیس الان میرسه، به امداد خودرو هم زنگ زدم، همهشون دارن میان کمکمون.
باد سردی وزید. دستهایم را زیر بغلم جمع کردم و به گریه کردن ادامه دادم.
romangram.com | @romangram_com