#چشمان_نفرین_شده_پارت_381


نزدیک‌تر شد، به طوری که نفس‌هایش توی صورتم می‌خورد. اشک‌هایم روی صورتم جاری شده بود.

سرم را بلند کردم. نگاهم به پشت سرش افتاد. آسمان یک‌پارچه قرمز شده بود و خورشید در حال غروب بود.

ملتمسانه به چشم‌هایش نگاه کردم و نالیدم:

- مهرداد.

به یک‌باره دستش را از روی سینه‌ام برداشت. از کنارم گذشت و لب صخره پشت به آب ایستاد.

صدای آژیر ماشین پلیس از جایی دور به گوش می‌رسید.

به سمتش برگشتم تا ببینم می‌خواهد چه‌کار کند.

به چشم‌هایم نگاه کرد و با لحنی که هیچ‌وقت از او نشنیده بودم زمزمه کرد، آن‌قدر آرام که شک داشتم این صدای اوست که می‌شنوم یا شرشر آب رودخانه.

- تو شیرین‌ترین گـ ـناه زندگی منی!

نگاهش را به سمت احسان که به سختی سعی داشت از روی زمین بلند شود، برگرداند. بعد دوباره به من نگاه کرد.

بدون مقدمه لبخند زد، از همان‌ها که زمانی عاشقشان بودم.

romangram.com | @romangram_com