#چشمان_نفرین_شده_پارت_380


خودش را به من رساند و مچ دستم را گرفت.

احسان که هنوز برای بهتر نفس کشیدن تقلا می‌کرد، بریده بریده گفت:

- چی‌کار می‌کنی عوضی؟ ولش کن. هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی، زنگ زدم به پلیس الانه که برسه.

مهرداد بی‌توجه به او من را به سمت رودخانه می‌کشید، هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم دستم را آزاد کنم.

در همان حال که دستم را می‌کشید، سرش را به گوشم نزدیک کرد و آهسته گفت:

- یادته بهت گفتم این‌جا نقطه اوج منه؟ درست همین‌جا بود که خود واقعیم رو شناختم؛ اما چند وقت بود که گمش کرده بود، به‌خاطر کسی که ارزشش رو نداشت. حالا وقتشه که دوباره پیداش کنم.

خون کاملاً روی صورتش را پوشانده بود، به طوری که یک لحظه فکر کردم از چشم‌هایش خون می‌چکد.

دیگر به لبه‌ی صخره رسیده بودیم. هلم داد به سمت آب و گفت:

- این‌دفعه دیگه نمی‌گیرمت، مطمئن باش.

لب صخره ایستادم. به خاطر باد شدیدی که می‌وزید رودخانه به شدت خروشان بود. بعید بود از این همه آب جان سالم به‌در ببرم.

مهرداد دستش را روی سینه‌ام گذاشت. یک هُل کوچک کافی بود تا برای همیشه در عمق رودخانه دفن شوم.

romangram.com | @romangram_com