#چشمان_نفرین_شده_پارت_379
- همهی اینها بهخاطر توئه!
صدایش را پایین آورد و تقریباً زمزمه کرد:
- خواهش میکنم با من اینکار رو نکن کالی، من دوست دارم.
متعجب سرم را بالا آوردم و به چشمهای خیسش نگاه کردم. همینطور که به من نزدیکتر میشد یکدفعه به عقب کشیده شد و مرا رها کرد.
وقتی به خودم آمدم مهرداد را دیدم که روی سینه احسان نشسته بود و گلویش را فشار میداد. رنگ صورت احسان سیاه شده بود و برای نفس کشیدن تقلا میکرد. دنبال راهی برای کمک به او میگشتم که چشمم به چوبی که سیاوش برای دفاع از خودش آورده بود، افتاد.
چوب را برداشتم و بدون اینکه به عواقب کار بیاندیشم با آن ضربهای به سر مهرداد زدم.
مهرداد بهخاطر شدت ضربه، احسان را رها کرد. خون را که روی سرش دیدم، چوب از دستم رها شد و چند قدم عقب رفتم.
مهرداد همانطور که دستش را روی جای زخم گذاشته بود، از جایش بلند شد و به طرف من آمد. صدای فریادش چهارستون بدنم را لرزاند.
- تو بهخاطر این پسرهی آدم فروش آشغال من رو زدی؟ تو بهخاطر این حذب اللهی کثافت ...
بیاختیار بلندتر از او داد زدم:
- خفه شو.
romangram.com | @romangram_com