#چشمان_نفرین_شده_پارت_378


- اگه فکر می‌کنی تو دانشگاه یا توی اون پارک بوده در اشتباهی. اولین بار درست همین‌جا تو رو دیدم.

چشم‌هایم گشاد شدند.

خندید و ادامه داد:

- اون روز مثل همیشه داشتم این‌جاها پرسه می‌زدم که احساس کردم چند نفر دارن میان. رفتم و یه جا قایم شدم. تو و دوستت بودین. بعد از این‌که دوستت رفت و تو تنها موندی پیش خودم گفتم چه لقمه‌ی چرب و نرمی. تو خم شده بودی روی رودخونه و فقط یه هُل کوچولو لازم داشت؛ ولی یه چوب زیر پام شکست و باعث شد تو فرار کنی. می‌بینی کالی، این سرنوشت مائه که من همیشه تا پای کشتن تو برم ولی نتونم؛ مثل اون روز که آوردمت این‌جا تا کارت رو بسازم ولی نتونستم.

یک قدم به سمتم برداشت.

- ما دوتا برای بودن با هم ساخته شدیم. بیا با هم از این‌جا بریم. می‌تونیم از این‌جا بریم و تا آخر عمرمون خوشحال زندگی کنیم. کالی بگو که هنوز هم دوستم داری!

همین‌طور که توی چشم‌هایش نگاه می‌کردم، پوزخند زدم و تنها جمله‌ای را که مدت‌ها توی دلم مانده بود و می‌دانستم پاسخ همه حرف‌هایش است را حاضر و آماده تحویلش دادم.

- دوست داشتن تو بزرگترین اشتباه زندگیم بود. من عادت ندارم یه اشتباه رو دوبار تکرار کنم.

در کسری از ثانیه لبخندش ناپدید شد. با چند قدم خودش را به من رساند و در حالی‌که بازوهایم را گرفته بود شروع به تکان دادنم کرد.

- به همین راحتی. می‌دونی به‌خاطر تو چه بلاهایی سرِ من اومد؟ می‌دونی الان چند نفر دنبالمن تا من رو بکشن؟ برای بالا دستی‌هام یه مهره‌ی سوخته‌ام و همه‌شون دنبالمن تا قبل از این‌که پلیس دستش بهم برسه و همه‌شون رو لو بدم کارم رو بسازن. می‌دونی اگه پلیس‌ها بگیرنم چه بلایی سرم میارن؟

بدون این‌که حرفی بزنم، نگاهم را به سینه‌اش دوخته بودم. بلندتر از قبل فریاد زد:

romangram.com | @romangram_com