#چشمان_نفرین_شده_پارت_377
- فکر میکردم زودتر از اینها بیای اینجا دنبالم.
سعی کردم بهتر ببینمش. از میان لباسهای یکدست سیاهش، کلاه گرمکنی که روی سرش کشیده بود و موهای آشفتهی دوباره بلند شدهاش، این سیاهی چشمهایش بود که برق میزد.
سست و بیحال گویی تمام انرژیام ته کشیده باشد، زیر لب گفتم:
- چه بلایی سر سیاوش آوردی؟
لبخند گل و گشادی روی لبهایش نشست.
- دلم برات تنگ شده بود.
نمیدانم توی لحنش چه بود که با شنیدنش جوری آتش گرفتم که ترس و درد پایم را فراموش کردم. به سمتش خیز برداشتم و توی چشمهایش زل زدم.
- چی از جون من میخوای؟
لبخندش پررنگتر شد.
- میدونی اولین بار تو رو کجا دیدم؟
با گیجی فقط به او زل زدم.
romangram.com | @romangram_com