#چشمان_نفرین_شده_پارت_376


- دردش افتاده. فکر کنم بتونم راه برم.

- کالی نرو!

به حرفش گوش ندادم. از ماشین پیاده شدم و او را درازکش روی صندلی عقب خواباندم.

- خب حالا بهتر شد. تحمل کن تا برگردم.

لنگ لنگان میان درختان پیش می‌رفتم و سیاوش را صدا می‌زدم. پاهایم زیاد درد نمی‌کرد؛ انگار به‌خاطر سرما بی‌حس شده بود. خودم هم کمتر از قبل می‌ترسیدم، به نوعی به فضا عادت کرده بودم و فقط فکر سیاوش بود که لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد.

آخرین درخت را پشت سر گذاشته بودم که با دیدن منظره‌ی مقابل خشکم زد.

از این فاصله هم به خوبی می‌توانستم سیاوش را ببینم که دراز به دراز روی زمین افتاده بود. با آخرین سرعتی که می‌توانستم توی آن شرایط قدم بردارم به طرفش حرکت کردم.

اشتباه نکرده بودم، خودِ سیاوش بود. نفس نفس زنان کنارش روی زمین نشستم. هنوز نفس می‌کشید. روی او خم شده بودم تا محل جراحتش را پیدا کنم که متوجه سایه‌ای چندمتر آن طرف‌تر شدم.

سرم را که بالا آوردم، مهرداد را دیدم که با فاصله چندمتری از من پشت به رودخانه ایستاده و به من خیره شده است.

چشم‌هایم را به‌هم زدم تا اشک‌هایی که به‌خاطر سرما در آن جمع شده بود پاک کنم تا اگر دچار توهم شده‌ام زودتر از بین برود.

ولی با شنیدن صدایش این امید توخالی را هم از دست دادم.

romangram.com | @romangram_com