#چشمان_نفرین_شده_پارت_375


اهمیتی نداد و پیاده شد.

به محض رفتن سیاوش دوباره ترس به سراغم آمد و توی خودم مچاله شدم. سپیده هم بی‌حال به شانه‌ی من تکیه داده بود. در همین احوالات یک‌دفعه سایه شخصی چوب به دست روی ماشین افتاد. نفسم در سینه حبس شده بود که چیزی به شیشه خورد و از جا پریدم. با دیدن سیاوش که چوب کلفتی به دست داشت نفس راحتی کشیدم و شیشه را پایین دادم.

سیاوش چوب را تکان داد و گفت:

- این هم به‌خاطر راحتی خیال آبجی خانم. همچین که پسره رو دیدم همچین با این می‌زنم تو ملاجش تا حالش جا بیاد.

نگاهش که به وضعیت سپیده افتاد بدون حرف دیگری شروع به دویدن به سمت درخت‌ها کرد.

مدت زیادی از رفتن سیاوش گذشته بود؛ ولی خبری نبود. به شدت حالت تهوع داشتم. به سپیده که نگاه کردم دیدم حال خودم از او بدتر است. هنوز این فکر کامل از مغزم نگذشته بود که حس کردم تمام محتویات معده‌ام در حال بالا آمدن است. در ماشین را باز کردم و روی زمین عق زدم.

کمی که حالم بهتر شد، ذهنم به کار افتاد. مشخص بود اتفاقی برای سیاوش افتاده وگرنه مدت‌ها پیش باید برمی‌گشت. دیگر نمی‌توانستم منتظر بمانم. پایم را از ماشین بیرون گذاشتم که صدای ضعیف سپیده را شنیدم:

- کجا میری؟

رویم را به طرف او کردم.

- میرم دنبال سیاوش نگرانشم، حتماً یه بلایی سرش اومده.

- با این پات؟

romangram.com | @romangram_com