#چشمان_نفرین_شده_پارت_374
هول شدم و گفتم:
- سیاوش، مهرداد!
سیاوش لبخندی دلگرم کننده زد و گفت:
- من که میگم تو خیالاتی شدی؛ ولی اگه واقعاً هم اون اینجا باشه من از پسش برمیام، مگه یادت نیست اون دفعه چهجوری ناکارش کردم.
با چشم و ابرو به سپیده اشاره کرد.
سپیده که معذب به نظر میرسید، بعد از چند سرفه گفت:
- نمیخواد برید آقا سیاوش، من یه مدتی میتونم همینطوری بمونم، حتماً تا اون موقع آقا احسان اومدن.
سیاوش رو به سپیده لبخند زد. لبخندی که تابهحال هیچوقت روی لبش ندیده بودم و با ملایمترین لحنی که از او به یاد داشتم گفت:
- نگران نباش چیزی نمیشه. میرم و زود برمیگردم.
سیاوش داشت از ماشین پیاده میشد که ناخودآگاه گفتم:
- سیاوش.
romangram.com | @romangram_com