#چشمان_نفرین_شده_پارت_373


نگران گفتم:

- اسپری‌ات کجاست؟

با صدایی خفه گفت:

- بهش احتیاج ندارم.

در حالی‌که عصبانی شده بودم گفتم:

- راستش رو بگو سپیده، چه اتفاقی افتاده؟

سپیده بالاخره تسلیم شد.

- فکر می‌کنم اون موقع که داشتیم بازی می‌کردیم از جیبم افتاده.

آه از نهادم برآمد.

سیاوش در ماشین را باز کرد و گفت:

- این که کاری نداره الان میرم میارمش.

romangram.com | @romangram_com