#چشمان_نفرین_شده_پارت_372
بعد از رفتن احسان هر سه نفرمان نشستیم توی ماشین. سیاوش پشت فرمان نشست و من و سپیده عقب نشستیم.
همینطور که منتظر بودیم، سپیده سرفههایی گاه و بیگاه میکرد و احساس میکردم هر لحظه رنگش تیرهتر میشود. وقتی صدای خس خس سینهاش را به وضوح شنیدم بالاخره طاقتم طاق شد.
- سپیده حالت خوبه؟
با صدایی ضعیف گفت:
- آره.
- پس چرا رنگت پریده؟
توجه سیاوش به ما جلب شد و به عقب برگشت.
- چی شده؟
رو به او گفتم:
- انگار حال سپیده بده.
سپیده رو به سیاوش نهای گفت که بیشتر به ناله شبیه بود.
romangram.com | @romangram_com