#چشمان_نفرین_شده_پارت_371
- خب پس بذار همراهت بیام.
- به نظرم تو اینجا پیش خواهرت بمونی بهتره. اگه حرفهای خانم کوشش درست باشه، ممکنه خطری تهدیدشون کنه. بهتره تو اینجا بمونی و از خواهرت و خانم پاکدل مراقبت کنی.
ظاهراً سیاوش قانع شد؛ چون مخالفتی نکرد. احسان در حالیکه کلاه کاپشنش را روی سرش میکشید گفت:
- زود برمیگردم.
سیاوش با دست چند ضربهی آهسته به پشتش زد و گفت:
- منتظرتیم رفیق.
احسان لبخند زد و یک قدم از سیاوش فاصله گرفت. برای لحظهای نگاههایمان با هم تلاقی کرد. نفهمیدم چه شد که اشک دیدم را تار کرد. احسان پشتش را به ما کرد و چند قدم دیگر برداشت که با صدای من متوقف شد.
- آقا احسان!
به سمت من چرخید.
- خواهش میکنم مواظب خودتون باشید.
لبخند زد و سرش را با اطمینان برایم تکان داد.
romangram.com | @romangram_com