#چشمان_نفرین_شده_پارت_370


سیاوش با استیصال گفت:

- پس چی‌کار کنیم؟ این همه زاپاس که نداریم. کالیاسا هم که با این پاش نمی‌تونه راه بره. این دور و اطراف هم که نه خونه‌ای پیدا میشه نه آدمی. از صبح به جز خودمون هیچ‌کس رو ندیدم. خب معلومه کی تو این فصل سال میاد یه همچین جایی گردش!

به‌دنبال این حرف شروع کرد به لگد زدن به لاستیک ماشینش. چند بار این کار را تکرار کرد تا این‌که با شنیدن صدای احسان از حرکت باز ایستاد.

- من میرم.

سیاوش به سمت او نگاه کرد و گفت:

- چی؟

احسان مصمم گفت:

- شما همین‌جا بمونید. من پیاده میرم تا سرِ جاده. اون‌جا حتماً موبایل آنتن میده، اگر هم نداد یه ماشینی چیزی پیدا می‌کنم و کمک میارم.

سیاوش به سمت او رفت و دستش را روی شانه‌اش گذاشت.

- فکر خوبیه؛ ولی بذار من برم.

- نه سیاوش جان تو این اطراف رو بلد نیستی، من برم خیلی بهتره.

romangram.com | @romangram_com