#چشمان_نفرین_شده_پارت_369


مطمئن گفتم:

- مهرداد.

سیاوش دودل گفت:

- این امکان نداره! مگه نشنیدی گفتن از مرز خارج شده؟ حتماً این کار یه دیوونه بوده که از این‌جا رد می‌شده و اتفاقاً شدیداً آزار داشته.

سرم را به طرفین تکان دادم و گفتم:

- من شک ندارم که این‌ها کار مهرداده. حالا دیگه مطمئنم سایه‌ای که نزدیک رودخونه دیدم هم خودش بوده.

سیاوش که عصبانی به نظر می‌رسید غرید:

- اصلاً همینیه که تو میگی، الان زنگ می‌زنم پلیس تا بیاد و تکلیف رو معلوم کنه.

به سرعت گوشی‌اش را از جیب خارج کرد. طوری روی شماره‌ها می‌کوبید که هر آن احتمال می‌دادم ال‌سی‌دی گوشی بشکند.

بالاخره سپیده به حرف آمد و گفت:

- آقا سیاوش خودتون رو خسته نکنید، مگه یادتون رفته موبایل این‌جا آنتن نمیده؟

romangram.com | @romangram_com