#چشمان_نفرین_شده_پارت_368
- فکر کنم پاشون در رفته. بهتره زودتر بریم تا برسونیمشون بیمارستان.
سپیده زیر بغلم را گرفت و همگی به سمت ماشینها حرکت کردیم. با رسیدن به ماشینها، هر چهارنفرمان در جا میخکوب شدیم.
چهارتا چرخ هر دو تا ماشین را پنچر کرده بودند.
با بیحالی به بازوی سپیده تکیه دادم و زمزمه کردم:
- کار خودشه!
سپیده به سمت من نگاه کرد و گفت:
- چی گفتی؟
بلندتر گفتم:
- اون برگشته.
سیاوش روبرویم ایستاد و گفت:
- کی؟
romangram.com | @romangram_com