#چشمان_نفرین_شده_پارت_367


- کالیاسا!

با شنیدن صدای سپیده چشم‌هایم را به سرعت باز کردم و هر سه نفرشان را دیدم که بالای سرم ایستاده‌اند.

سیاوش گفت:

- کجا رفته بودی؟ رفتیم دیدیم تو ماشین نیستی اومدیم دنبالت.

از شدت خوشحالی زبانم بند آمده بود. سپیده به من نزدیک شد و کنارم روی دو زانو نشست.

- چی شده کالی؟ چرا می‌لرزی؟

در حالی‌که سعی می‌کردم بلند شوم گفتم:

- چیزی نیست، داشتم می‌اومدم پام گیر کرد به یه چیزی خوردم زمین.

همین که پایم را روی زمین گذاشتم، نفسم گرفت. سپیده گفت:

- چی شد؟

صدای احسان را برای اولین بار طی چند دقیقه گذشته شنیدم.

romangram.com | @romangram_com