#چشمان_نفرین_شده_پارت_366
- نرو.
نگاه عاقل اندر سفیهی نثارم کرد و با لبخند گفت:
- کالی تو امروز یه چیزیت میشهها!
مدتی از رفتن سپیده گذشت؛ ولی از هیچکدامشان خبری نشد.
حسی درونم میگفت اتفاقی برایشان افتاده است. از شدت دلشوره حالت تهوع پیدا کرده بودم. دیدم دیگر نمیتوانم منتظرشان بمانم، این شد که با تردید از ماشین خارج شدم و راه درختها را در پیش گرفتم.
بین درختان به جز صدای بادی که به تازگی شروع به وزیدن کرده بود، هیچ صدایی شنیده نمیشد. دستهایم را توی بغلم جمع کردم و قدمهایم را سریعتر برداشتم. باد سردی که میوزید باعث شده بود دندانهایم روی هم بخورد.
بالاخره به رودخانه رسیدم. هیچ جنبندهای آن اطراف به چشم نمیخورد. چند قدم برداشتم و سیاوش و سپیده را صدا زدم؛ ولی به جز صدای باد هیچ صدایی به گوش نمیرسید.
کم کم بهخاطر نگرانی و خلوتی و صدای زوزهی باد خوف برم داشت. دنبال راه چارهای میگشتم که صدای شکستن چیزی مثل چوب توجهام را جلب کرد. سرم را به آن طرف چرخاندم و با دیدن سایهای که هر لحظه بزرگتر میشد اینقدر ترسیدم که بدون اینکه تشخیص دهم سایه چیست به سرعت به سمت درختها دویدم.
تا مدتی بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم، فقط میدویدم. در همان حال نفهمیدم پایم به چه چیزی گیر کرد که نقش زمین شدم و دادم به هوا بلند شد. پایم بدجوری درد گرفته بود. آمدم از جایم بلند شوم که از شدت درد ضعف کردم و دوباره روی زمین افتادم. توان تکان خوردن نداشتم و دندانهایم از سرما روی هم میخوردند و اعصابم را به هم میریختند؛ ولی بدتر از همه اینها وهمی بود که میان درختها به وجود غالب شده بود، طوری که احساس میکردم هر لحظه به من نزدیکتر میشوند.
مدتی بعد احساس کردم صدای پاهایی را میشنوم. حالا دیگر به وضوح صدای ضربان قلبم را میشنیدم و میدانستم این یکی دیگر بهخاطر سرما نیست. صداها هر لحظه نزدیکتر میشدند. از ترس چشمهایم را بستم تا چیزی یا کسی که نزدیک میشود را نبینم.
همینطور که میان تاریکی دست و پا میزدم، صدایی شنیدم که از هر آوایی به گوشم خوشنواتر بود.
romangram.com | @romangram_com