#چشمان_نفرین_شده_پارت_365


- حالا نمیشه بریم خونه دستت رو بشوری؟

سیاوش آمرانه گفت:

- خب اون‌جوری همه‌جا رو کثیف می‌کنم. این که کاری نداره، شما یه دقیقه تو ماشین بشینین ما الان میایم.

من و سپیده توی ماشین نشستیم و آن‌ها به سمت درخت‌ها رفتند. مدتی گذشت؛ ولی آن‌ها برنگشتند.

دلم شور می‌زد.

- میگم سپیده این‌ها دیر نکردن؟ چه‌طوره یه زنگ به سیاوش بزنم؟

سپیده بی‌خیال گفت:

- چرا یه کم؛ ولی نمی‌تونی بهشون زنگ بزنی چون این‌جا گوشی آنتن نمیده. نگران نباش حتماً الان دوباره سرشون به حرف گرم شده، الان‌هاست که برسن.

با نگاه به قیافه‌ی زار من دوباره گفت:

- اصلاً صبر کن الان خودم میرم صداشون می‌کنم.

می‌خواست از ماشین پیاده شود که دستش را گرفتم.

romangram.com | @romangram_com