#چشمان_نفرین_شده_پارت_364


بعد از بازی که در آن غالباً من سر سه سوت می‌سوختم، همه‌ی بچه‌ها خسته شدند و قصد برگشت کردیم.

به ماشین‌هایمان که رسیدیم آه از نهادمان درآمد. یکی از لاستیک‌های ماشین سیاوش پنچر بود.

همه‌ی بچه‌ها کنار ماشین‌هایشان منتظر بودند که احسان رو به بقیه گفت:

- داره هوا تاریک میشه، بهتره شما راه بیفتین برین. من می‌مونم به سیاوش کمک می‌کنم لاستیک رو عوض کنه.

سیاوش لاستیک زاپاس را از ماشین خارج کرد و گفت:

- نمی‌خواد احسان جان، زحمتت میشه. شما هم برو من خودم لاستیک رو عوض می‌کنم.

احسان آستین‌هایش را بالا زد و گفت: این حرف‌ها چیه؟ من اصلاً عجله ندارم.

ما و احسان ماندیم و باقی بچه‌ها خداحافظی کردند و رفتند.

ده دقیقه بعد لاستیک ماشین عوض شده بود و آماده‌ی حرکت بودیم که سیاوش رو به من و سپیده گفت:

- تو ماشین آب ندارم. تو و سپیده خانم همین‌جا بمونید تا من و احسان بریم لب رودخونه دست‌هامون رو بشوریم و بیایم.

با اعتراض گفتم:

romangram.com | @romangram_com