#چشمان_نفرین_شده_پارت_361
سیاوش لبخند زد و گفت:
- کی گفته نداریم؟ الان میرم از تو ماشین میارم.
سیاوش به سمت درختها رفت و پشت بندش سپیده از جایش بلند شد و گفت:
- من برم بچهها رو صدا کنم.
با لبخند، چشمکی حوالهام کرد و دور شد.
احسان جای سپیده روی تخته سنگ نشست. ضربان قلبم تندتر شد.
معذب بودم؛ ولی خجالت میکشیدم از جایم تکان بخورم. بالاخره صدایش را شنیدم.
- چیزی شده خانم کوشش؟ رنگ و روتون خیلی پریده!
همانطور که به کتانیهایش چشم دوخته بودم همان جواب قبلی را تحویلش دادم.
- نه یه کم سردم شده.
از گوشه چشم دیدم لبخند زد.
romangram.com | @romangram_com